الفيض الكاشاني
80
شوق مهدى ( فارسى )
دم نزن فيض ز دشوارى هجران با من * چون كه تقدير چنين است چه تدبير كنم به ياد مهدى هادى چنان بگريم زار * كه راه و رسم فراق از جهان براندازم خداى را مددى اى رفيق ره تا من * به كوى مهدى هادى علم برافرازم هواى منزل او آب زندگانى و من * به خاك آتش بيگانه سوزم و سازم نه همدمى نه رفيقى نه مژده و صلى * بنال فيض كه جز ناله نيست دمسازم يك نظر ديدن رويت ز خدا خواهد فيض * در سرش آن كه به پاى تو فشاند جان را وصال او چو ميسّر نمىشود اى فيض * در آتش شعف و شوق او بسوز و بساز ز هجر وصل تو در حيرتم چه كار كنم * نه در برابر چشمى كه غائب از نظرى با اين وصف ، يك دنيا تأثر خاطر دارد كه عمرش به سر آمد و سعادت شرف خدمت آن حضرت را نيافت ! دريغ و درد كه بگذشت عمر فيض و نيافت * سعادت شرف خدمتش به هيچ طريق در عين حال او كسى نيست كه فقط در قيد حيات و زندگى زودگذر دنياى فانى به ياد امام زمان باشد ، بلكه از خدا مىخواهد هنگام ظهور ، امام را به سر خاك وى بياورد تا به بويش از لحد برخيزد ، و در ركابش جان بازد ! بگذرم گر ز جهان بر سر خاكم آرش * تا ببويش ز لحد رقصكنان برخيزم قامت قائم حق را چو ببينم قائم * همچو فيض از سر اسباب جهان برخيزم نگاهى به ديوان فيض در اينجا لازم است براى آشنائى با ذوق و قريحه شعرى فيض به هنگامى كه شور و جذبه و حالى داشته است ، نگاهى به ديوان او كنيم ، و شمهاى از غزليات او را بياوريم . بديهى است